
مادرم در غروب سیزدهم آبان ماه رفت. چهل روز صبوری کردم و بازنگشت، دلتنگ نگاه مهربان و نگرانش هستم.امروز لباس هایش را جمع میکردم، پارچه هایی که با هم خریده بودیم و با هم به خیاطی برده بودیم و با هم در میهمانی ها پوشیده بودیم چقدر برایم غریبه بودند سالها از روزهای با هم بودنمان گذشته این اواخر من خودم هم نبودم تا چه برسد که با هم باشیم، اما مادر خودش بود همان منبع عشق ، همان که حالا نیست و تو گویی بی پناه شده ام، بی دفاع در برابر دنیا و ناتوان در برابر همه چیز. ظاهراً قوی هستم، مرا ببینی میگویی احس...
ادامه مطلب