هنوز جایی هست

خرید بک لینک

گاهی دلت میخواد همه ساکت بشن و در اعماق سکوت دفن بشی و گاهی آرزو میکنی با یک نفر ، یکی که تو رو قضاوت نمیکنه، بهت گوش میکنه و باورت میکنه حرف بزنی... 

عجیبه که چنین آدمی روی زمین پیدا نمیشه نه برای من و نه برای تو 

هنوز جایی هست...

ما را در سایت هنوز جایی هست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 18:39

حالم خوب است که می بینم آدم ها امیدوار شده اندرسالتی نداشتم مگر گذرندان فرزندم از روزگار کودکی اش تا کمتر آسیب ببیند و معرفی آینده و تنوع انتخابش تا شاید برایش جذاب تر جلوه کند اضمحلال خویش را با چشم سر دارم میبینم، امید که فرزندم برای وجود آیندگان مفید باشدچرا که ما انسانها در هم تنیده ایم ، مرگ کودک فقیر بلوچ در زندگی من شهر نشین و به ظاهر هنرمند تاثیر گذار است، اگر روانی صادقانه ولی در مظلومیت از میان رفته بی شک بر روانهای آزاد و در بند دیگر تاثیر گذار خواهند بود. باور دارم به این همبستگی انسانهایی که ناخواسته رنج دیده اند.حس میکنم به پایان بیماری خود رسیده امشاعرانه مینمود اگر با جیبهایی پر از سنگ در رودخانه وداع میگفتماما از شاعرانگی سالهاست که دور افتاده امسکوت میکنم . فقط به تو میگویم دخترم:من سالها از کوچکترین جمع با عنوان خانواده ، مدرسه، دانشگاه و در نهایت جامعه جنگیدن را تجربه کرده ام. خودت دیدی که همین اواخر با صدای بلند اعتراض کردم و با مظلومیت خودم هم جنگیدماما جانی برایم نمانده. دختر زیبای من، مرا ببخش . مادر دیگر جان ندارد.دوستت دارم و باور دارم که باورم میکنی.آناهیتا هنوز جایی هست...ادامه مطلب

ما را در سایت هنوز جایی هست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 18:39

مادرم در غروب سیزدهم آبان ماه رفت. چهل روز صبوری کردم و بازنگشت، دلتنگ نگاه مهربان و نگرانش هستم.امروز لباس هایش را جمع میکردم، پارچه هایی که با هم خریده بودیم و با هم به خیاطی برده بودیم و با هم در میهمانی ها پوشیده بودیم چقدر برایم غریبه بودند سالها از روزهای با هم بودنمان گذشته این اواخر من خودم هم نبودم تا چه برسد که با هم باشیم، اما مادر خودش بود همان منبع عشق ، همان که حالا نیست و تو گویی بی پناه شده ام، بی دفاع در برابر دنیا و ناتوان در برابر همه چیز. ظاهراً قوی هستم، مرا ببینی میگویی احسنت به این قدرت! اما وقتی مادر را زیر خاک گذاشتند من همان جا تمام شدم. هنوز جایی هست...ادامه مطلب

ما را در سایت هنوز جایی هست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: جمعه 7 بهمن 1401 ساعت: 18:39

صد سال پیش .. تو !

کلیشه ها را شکستی _کلمه ی کلیشه هم کلیشه ای شده _

آزادتر از هر موجودی نوشتی ؛ انگار نه انگار که تو یک " زن " هستی !!!

نوشتی و کلمات رقصیدند و تو ساز زدی و آنها خود را با ساز تو هماهنگ کردند .. هم آهنگ !

"خانوم دالووی" ! "بانوی در آینه" !

خالق" اتاق جیکوب" !خالق حقیقی" شب و روز "!

نویسنده ی نوول "لکه ای بر دیوار" !

مسیر را به من هم نشان بده ......

+از نوشته های روزهای تاریک دخمه

هنوز جایی هست...

ما را در سایت هنوز جایی هست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 16:02

سردردهایش مسری بوده انگار .. باید یک بسته بروفن بخرم .. حسادت را درمان کنم .. به بازی ها فکر نکنم .. به سکوت فکر کنم ، به خلإ ، به هیچ .

هنوز جایی هست...

ما را در سایت هنوز جایی هست دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 84 تاريخ: پنجشنبه 14 آذر 1398 ساعت: 16:02

صفحه بندی